| X Close | ||

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
| ساقیا آمدن عید مبارک بادت | وان مواعید که کردی مرواد از یادت |
| در شگفتم که در این مدت ایام فراق | برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت |
| برسان بندگی دختر رز گو به درآی | که دم و همت ما کرد ز بند آزادت |
| شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست | جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت |
| شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت | بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت |
| چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد | طالع نامور و دولت مادرزادت |
| حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح | ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت |

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
اي كه مهر باطل زدي به دفتر من،بعد تو نيامد چه ها كه بر سر من
رفتي و نديدي كه بي تو شكسته بال و خسته ام.نرفتي و نديدي كه بي تو چگونه پر شكسته ام
رفتي و نهادي چه آسان دل مرا به زير پا،رفتي و خيالت زماني نميكند مرا رها
اي به دل آشنا،تا كه هستم بيا واي من اگر نيايي

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند
لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند
لحظه هاست که عمر ما را به پایان میرسانند
و لحظه هاست که انسان را فریب می دهند
پس بیایید از پس لحظه ها بگریزیم
به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم
اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست
و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی...
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتي ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه ی اسکند و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
سلام دوستان خوبم.
من امروز اولین پست وبلاکم رو مینویسم.با نظرات گرمتون منو در هر چه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید.
با تشکر.مسعود